![]() |
ندا عشق حسام |
![]() |
| ندا عشق حسام |
|
خدافظی
|
|
همیشه خدافظی برام سخت ترین کار بوده .. همه کاری میکردم تا به خدافظی نرسم . هر کاری که فکرشو بکنی اما ایندفه دیگه نمیشه کاری کرد . واقعا نمیشه ...! بـــاید برم. کاریشم نمیشه کرد. اونایی که تو یاهو . یا هر جای دیگه باهام ارتباط داشتن ....>>>شرمنده همتونم . چرا دروغ بگم اونجاها هم دیگه نمیام... منتظــــــــــــــــرم نباشیــــــــــــــــــن .. دیگه محمد یا به عبارتی همون حسام نیست که از انرژی منفیش حالتون بد بشه . دیگه کسی به اسم حسام وجود نداره ... دیگه تو وبلاگتون به اسم حسام کسی رو نمیبینین... دیگه تا با آدیتون میاین بالا چراغ منو روشن نمیبینین ...دیگه کسی نیس که بیادو با حرفاش شمارو غمگین کنه... آهای کسایی که بهم میگین عاشق نبودم . حق با شماس من باختــــــــم...! برین حال کنین... خوبی بدی به بزرگی خودتون ببخشین... خواهشا نگین بی معرفت بودم... اگر بار گران بودیم و رفتیم ..... اگر نامهربان بودیم و رفتیم این وبلاگم در همینجا به پایان کارش رسید از اینکه انرژی منفی منتقل میکردم شرمنده ....! پــــــــــــایــــــــــان
|
|
2 نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 7:22 قبل از ظهر توسط ندا و حسام |
|
|
دیگه خسته شدم
|
|
>>>دیگه خسته شدم<<< دیگه خسته شدم... طاقتم سر اومده ... فقط دعا کنین هر چه زودتر از این دنیا برم که دیگه نمیتونم تحل کنم ... * این روزگا ر به ما که وفا نکرد ایشالا واسه شما خوب باشه ...! دوس داشتم یه شعر اینجا بزارم . اما هر کاری میکنم شعری که به روحیه الانم بخوره پیدا نمی کنم...! فقط دعا کنین که هر چه زودتر برم.........!
|
|
2 نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 7:16 قبل از ظهر توسط ندا و حسام |
|
|
سلام تنهایی
|
|
۱ ۲ ۳ تموم دیگه عاشقی تموم دلم بریده از همه دیگه شکستن تموم سلام تنهایی من اومدم
|
|
2 نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 7:13 قبل از ظهر توسط ندا و حسام |
|
|
خود کشی
|
|
خيلي خوشحال بود! بهش گفتم اين چه كاري بود كه كردي؟ گفت: آخه اينطوري هر روز ميتونم ببينمش. هرشب ميتونم به خوابش برم. هميشه ميتونم مواظبش باشم. تازه از همه اينا مهم ترخدا بهم قول داده كه يه روزي اونم مياد اينجا پيش من.......... منم اينجا منتظرشم!!!
|
|
2 نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 7:6 قبل از ظهر توسط ندا و حسام |
|
|
xxxx
|
|
به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
|
|
2 نوشته شده در
جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط ندا و حسام |
|
|
خداحافظ
|
|
خداحافظ
از اینجا که پر از غمه خسته شدم میخوام برم
قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم
موندن هرگز
خداحافظ
دیگه می رم
اگه یه روز دردای دنیا بریزه تو قلب من
ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من
من میمیرم
دیگه می رم
خداحافظ دیگه رفتم
پایان ثانیه منم
هرجایی ساعت ببینم عقربه هاشو میشکنم
حتی نشد واسه یه بار من بدیامو خوب کنم
خورشید و کشتم که دیگه خودم بجاش غروب کنم
دل می سوزه
ازم نخواه بیشتراز این اسیر این قفس باشم
هیچی نمونده از دلم خواکستر دو آتیشم
ریزه ریزه
دل می سوزه
خسته شدم
دلم گرفته اینو روزا غم خونه کرده تو صدام
بارون غصه انگاری میباره تو ترانه هام
عاشق بودم خسته شدم
خسته شدم
دیگه میرم
گریه نکن
دل
بیا بریم
از عشق
دیگه نگیم
درد عشقی که کشیدیم جز خدا به کسی نگیم.
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط ندا و حسام |
|
|
من همون تنهاترينم
|
|
من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 4:47 قبل از ظهر توسط ندا و حسام |
|
|
من مثه اون موجم
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 4:43 قبل از ظهر توسط ندا و حسام |
|
|
اصلا به من چه عشق
|
|
اصلا به من چه عشق برو گم شو از دلم منشين مثال آينه دق مقابلم عمری ز عشق تو من سوختم ولی چه سود که حالا از عشق تو من غرق مشکلم
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 4:41 قبل از ظهر توسط ندا و حسام |
|
|
گذری از شهر عشق
|
|
در گذری از شهر عشق رسمی اين چنين ديدم : مجنون ها بر دار آويخته شده بودند و ليلی ها بر چهارپايه های زير پای آنها لگد می زدند . من که ديگر از عشق متنفر شدم ! ديگر نمی خواهم عاشق باشم ! اصلاً لعنت به هرچه عشق ! آخر اين چه رسميست ؟!
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 4:38 قبل از ظهر توسط ندا و حسام |
|
|
آره زندگيم همينه !
|
|
آره زندگيم همينه ! ديگه چاره ای ندارم ! صبح تا شب اين شده کارم يا تو باشی و بخندم يا نباشی و ببارم . |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 4:35 قبل از ظهر توسط ندا و حسام |
|
|
چه حقی داشتی که بشکنی........... دل منو
|
|
نمیبینی چشامو وقتی لرزید از عشق تو نمیبینی اشکامو وقتی غلتید از عشق تو پا نزار رو قلبم پلکامو نیازار .. میمیرم برای تو....... اره دوست دارم سادست ولی چرا.... چشاتو دیدمو شکستم بی صدا تو که منو نمی خواستی چرا پا توی قلبم گذاشتی ظالم........... تو که دوسم نداشتی پس چرا پا توی قلبم گذاشتی ظالم............ ظالم تو بی وفا با اون نازو ریا چه حقی داشتی که یکی یکدونم بشی ظالم ای هم صدا با اون نازو ریا چه حقی داشتی که بشکنی دل منو ندیدی تو قلبمو وقتی تپید به عشق تو ندیدی نگامو نشنیدی دوست دارم هامو روحمو نیازا...... دستامو نگهدار.... وقتی می یام به سوی تو اره دوست دارم سادست ولی چر....ا چشاتو دیدمو شکستم بی صدا تو که منو نمی خواستی چرا پا توی قلبم گذاشتی ظالم............ تو که دوسم نداشتی پس چرا پا توی قلبم گذاشتی ظالم............. ظالم تو بی وفا با اون نازو ریا چه حقی داشتی که یکی یکدونم بشی ظالم ای هم صدا با اون نازو ریا چه حقی داشتی که بشکنی دل منو چه حقی داشتی که بشکنی........... دل منو چه حقی داشتی که بشکنی........... دل منو چه حقی داشتی که بشکنی........... دل منو |
|
2 نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط ندا و حسام |
|
|
روزگار خط خطی
|
|
آی روزگار خط خطی منو بزن نگو بسه بزن تا آخرین نفس کتک خور من ملسه |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط ندا و حسام |
|
|
آخرین کلام.......
|
|
امروز باز این من بودم که در ضربان یک لحظه دیدنت ایستادم و در آتش غرور سرخ نگاهت سوختم و تو مثل هر بار دیگر اضطراب ندیدن را در چشمان بی قرارم دیدی حسرت رفتنت را از سکوت نگاهم شنیدی و رفتی اینبار تلخ تر از هر بار می دانی ؟ آتش نگاهت هنوز دیدگانم را می سوراند و اشک مرهمی نیست بر آتش دل با اینهمه دل به این خوش می کنم که عطر آبی نفس هایت در میان خالی اندوهناک این شهر پراکنده است معنی باران ! چگونه التماست کنم که بمانی و حجم انبوه تنهایی ام را سیراب کنی ؟
دلم برای ابرها می سوزد چون هر بار که گریه می کنند ، به اندازه هزار دل عاشق اشک می ریزند ...... کاش تو هم لیاقت این اشک ها را داشتی تا من برای تو - دریا دریا – اشک بریزم ...
من فهمیدم که باید دوست داشت بی امید وصل ! باید عشق ورزید بی امید در بر گرفتن معشوق ، دورادور باید دوستش داشته باشم ... و از هر حرکتش به وجد بیایم ، با هر پیروزی اش شاد شوم ، هر گامش را بر زمین جشن بگیرم ... هر لبخندش را به دیگران حتی به رقیب با نگاه نوشید . هر کلامش را حتی با دیگران در پنهان ترین زاویه جان پنهان کرد ! اصلاً غنیمت دانست هر نفسش را در عالم ، که آری ، این معشوق من است که نفس می کشد ! این اوست که با هر نفسش جان می دهد به من ! او باشد ،حتی با دیگری، همین برای من کافی است ... احساس سنگینی اش بر کره خاکی، احساس بودنش ، همین بزرگترین غنیمت است برای من ...
شاید این آخرین روزهای بودنم باشد......
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط ندا و حسام |
|
|
دیگه میرم....
|
|
دیگه میرم..............
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط ندا و حسام |
|
|
بیخیال
|
|
بیخیال از این که من پای عشقت جون می دم
بیخیال از این که من پای عشقت جون می دم بدون این رو یه روزی عشق و بهت نشون میدم بیخیال از قصه مرگ صدام بیخیال از اینکه بارون چشام بیخیال ازاین شکار دل تو هدفش گم شده این تیر نگاه بیخیال از این که من پای عشقت جون می دم بدون این رو یه روزی عشق و بهت نشون میدم بدون از دوریت نمی گیره دلم از دل سرد تو میمیره دلم رو دلم این همه سنگینی نکن روزای خوبمو بارونی نکن بیخیال از این که من پای عشقت جون می دم بدون این رو یه روزی عشق و بهت نشون میدم نمی گم سنگ دلت می دونم تنگ دلت |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط ندا و حسام |
|
|
« سيگار و دود »
|
|
« سيگار و دود »
اين سيگار ما هم
به تنهايي من عادت كرده اند
كنار همين ميز
توي همين اتاق
….
بگذار پُكي بزنم
….
… چه دود غليظي اتاق را گرفته است
ببخشيد
بايد پنجره را باز كنم
مي ترسم لابه لاي اين همه دود
حرفي اشتباه بنويسم … |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 4:9 قبل از ظهر توسط ندا و حسام |
|
|
00000000
|
|
لیلی گفت : دلم زندگی می خواهد ، ساده ، بی تاب و تب خدا گفت : من تاب و تبم ، بی من میمیری ... ... دیروز یک قفس امروز یک آسمان
زخمهاي آدم سرمايهاس ، زخمهاتو با اين و اون تقسيم نكن. داد نكش ، هوار نكش ، آروم و بيسر و صدا همه چيز رو تحمل كن ... ... لیلی گفت : آخر قصهم زیادی غم انگیزست ، مرگ من ، مرگ مجنون . پایان قصه م را عوض می کنی ؟ خدا گفت : پایان قصهات اشک ست . اشک دریاست . دریا ، تشنگی و آب . پایانی ازاین قشنگ تر بلدی ؟ . لیلی گریه کرد لیلی تشنه تر شد خدا خندید . |
|
2 نوشته شده در
شنبه دهم تیر 1385ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط ندا و حسام |
|
|
اشک من/..........
|
|
اشک من خودتو نگهدار ... نیا پایین .......... منو رسوا می کنی ........ |
|
2 نوشته شده در
شنبه دهم تیر 1385ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط ندا و حسام |
|
|
دلم تنگه خدایا ..........
|
|
بودنم را هیچکس باور نداشت هیچکس کاری به کار من نداشت بنویسید بعد مرگم روی سنگ با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ او که خوابیدست در این گور سرد بودنش را هیچکس باور نکرد کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سرد عشق را بی اختیار پیمودو قربانی نداشت. من همیشه همه جا فقط تو را میدیدم من همیشه در التهاب دیدارت میسوختم من همیشه برایت بهترین ترانه ها را می سرودم افسوس که تو همیشه با همه ی اینها بیگانه بودی. شکسپیر میگه:اگه یکیو خیلی دوس داری ولش کن اگه قسمت بود برمیگرده اگه هم برنگشت پس از اولش هم مال تو نبوده
دلم تنگه خدایا .......... |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 8:49 قبل از ظهر توسط ندا و حسام |
|
|
صفحه نخست آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|